آخرين خبر: همين الان کامنت درست شد! *** سلام. خوبی…

آخرين خبر: همين الان کامنت درست شد!
***
سلام. خوبین ایشالا؟ ما هم بد نیستم. نفسی میاد ومیره. (خدا کنه یواش بره!)
* خدا رو شکر مريضمون عملش موفقيت آميز بود و به خير گذشت. حالش هم خوبه.
* رسما ياهو مسنجرم از کار افتاد. ديگه حتا يک خط آفلاين مسيج هم به دستم نميرسه. بيشتر اوقات هم آنلاين ميشم و مسنجرم رو باز نمیکنم. کم کم دارم چت رو ترک میکنم.
* کنکور استخدام ادواری رو هم دادیم رفت پی کارش. چقدر مسخره بود. به بابام گفتم، با این کنکور اگه تو وزارت خارجه استخدام نشم، صد در صد تو وزارت نفت استخدام میشم!
***
حالم گرفته است. علاوه بر سیصد و شصت روز از سال که حالم گرفته است، دو زمان دیگه هم حالم گرفته تر میشه. یکی اول مهر که بچه ها میرن مدرسه و من نمیرم. یکی هم خرداد که بچه ها امتحان میدن و من نمیدم. دلم برای درس تنگ نمیشه، برای حال و هوای مدرسه تنگ میشه…
هم حالم گرفته است، هم دلم. فقط یه امیدی اون ته قلبم هست که خوشحالم میکنه. یه حس قشنگ…
***
حس اینکه بدونی و مطمئن باشی کسی تو این دنیا هست که واقعا دوستت داره، دلش برات تنگ میشه، هرچقدر ناخواسته باهاش بد برخورد کنی ولی بازم ببخشدت، چشم انتظارت باشه، کوتاهی هاتو ندیده بگیره و بازهم تو رو بخواد و… خیلی حس قشنگیه…
***
ممنون از اونایی که تولد بچه ام رو تبریک گفتن. ایشالا تو تولد و عروسی و ختنه سوران و حنا بندان و خنچه کشان و … خودتون و بچه هاتون خدمت کنیم!
و اما قالب جدید چطوره؟ خوبه؟ خوشگله؟ سریع بالا میاد؟ خودم که خیلی ازش خوشم اومده. به راحتی می تونم بگم که بهترین قالبیه که تا حالا زدم. حالا هی کم کم درستش میکنم. یه توضیح مختصر در موردش میدم:
اول اینکه ممنون از بهرنگ که مستقیم و غیر مستقیم، خیلی بهم تو ساخت این قالب کمک کرد. یه نکته جالب که خیلی سعی کردم به کار ببرم اینه که تو این قالب به جز رنگ آبی که رنگ استاندار لینکه، فقط و فقط از طیفهای سبز استفاده کردم. یعنی هیچ رنگی به جز آبی لینک و سبز تو اکسیر نیست. برعکس قالب قبلی که سیاه و سفید بود، این یکی هیچ سیاه و سفیدی توش نداره.
چرا سبز؟ چون هم آرامش بخشه و هم من خیلی دوستش دارم و هم میگن که رنگ ساله!
اون لوگوی بالا هم یه طرح از یکی از بچه ها بود که من دست بردم توش و به قول خودش «فاتحه اش رو خوندم»! اون تو هم فقط رنگ سبزه.
چرا سیب؟ چون من سیب رو خیلی دوست دارم. به نظر من سیب یه استثا تو میوه هاست. مفید ترین میوه است. تنها میوه ایه که همه جور طعم داره: شیرین، ترش، گس، بیمزه، آبدار، خشک و… و تنها میوه ایه که رنگهای متنوعی داره: سفید، سبز، زرد، قرمز، نارنجی و…
مزیت دیگه این قالب اینه که به جای table از DIV استفاده کردم. برتری DIV به جدولها اینه که در جدولها صفحه باید کاملا بارگذاری بشه تا نشون داده بشه ولی در DIV به مرور که صفحه دانلود میشه، نشون داده هم میشه.
دلیل دیگه کم شدن حجم صفحه اینه که لینکهای اضافه رو به صفحه «لینکستان» منتقل کردم. حالا هم اونجا لینکها بیشتر به چشم میاد و هم اینجا خلوت تر شده و محدودیتی برای لینک دادن به بقیه به خاطر ترس از زیاد شدن حجم صفحه ندارم.
«لینکستان» قسمتیه که خیلی وقته دوست داشتم راه بندازم. چون هی لینک جالب گیر می آوردم و می خواستم بهتون نشون بدم ولی باید صبر میکردم تا تو اکسیر بنویسم و بعد لینک بدم و از ترس حجم زیاد مجبور میشدم بعضیها رو سانسور کنم. ولی الان شاید روزی بیست- سی تا لینک باحال میذارم تو این صفحه. توصیه میکنم که این صفحه (یعنی لینکستان) رو جدی بگیرین و حتما ببینین، چون حتما چیزهای به دردبخور و جالب گیرتون میاد!
یه قسمت دیگه که مدتها بود دوست داشتم داشته باشم، قسمت «حالت روحی روانی» بود. این گوشه سمت راست یه صورتک هست که حالت من رو در هر لحظه نشون میده! این میتونه بهتون کمک کنه تا اگه یه زمانی خیلی خطرناک یا افسرده یا غمناک شده بودم، بهم نزدیک نشین!
چیز دیگه ای یادم نمیاد. ایشالا اگه خدا بخواد یه فتوبلاگ هم دارم میزنم که عکسهام رو بذارم توش و دیگه حجم اکسیر رو زیاد نکنم.
***
فعلا دارم رو «قالیباف» تحقیق میکنم، تا اطلاع ثانوی یا «تحریم انتخابات» یا «قالیباف»! ولی به این نتیجه رسیدم که تو این کشور تحریم انتخابات خلی کار مسخره ایه. مثل مجلس هفتم که همه تحریمش کردن ولی «پر شکوهترین» انتخابات مجلس از کار دراومد و مردم «مشت محکمی» به دهنمون زدن! تو ایران که حزب معنی نداره و نود درصد مردم سرشون از چیزی درنمیاد، تحریم به در نمی خوره. باید مردانه ایستاد و از بین بد و بدتر، انتخاب کرد! (یهو جو منو گرفت! بدجوری حرف زدم، نه؟!)
***
چند روزه آلرژی داره خفه ام میکنه. از بس فین کردم و دماغم رو مالیدم و فشار-فشورش دادم، اون دماغ کوچولو و جمع و جورم(!) سه برابر شده! دیگه فکر کنم وقتشه که برم عملش کنم و سرش رو بدم بالا و بغلهاش رو بکشم تو! ولی تورو خدا شما که می خواین برین دماغتون (از دستی میگم دماغ، چون اسم این عضو بدن دماغه نه بینی!) عمل کنین، برین پیش یه متخصص که کارش درست باشه، نه اینکه برین مغازه قصابی سر کوچه و بگین آقا نیم کیلو از این دماغ منو ببر!
خدا وکیلی تو عمرم دو-سه تا دماغ عمل کرده قشنگ، بیشتر ندیدم. یکیش دماغ یه پسره از فروشنده های «پاتن جامه» احمد آباده! و بهترین و زیباترین دماغ عمل شده هم مال یکی از دخترهای وبلاگنویس بود که یه زمانی خیلی باهام شیش شده بود و هزاران عکسش رو در حالتهای مختلف برام می فرستاد و نفهمیدم چی شد که یه دفعه زد به سرش و باهام قهر کرد و رفت پی کارش!
خلاصه یا دماغاتون رو عمل نکنین یا خوب عمل کنین تا مثل نوک گنجشک و دماغ خوک و خرطوم فیل و سایر اعضای حیوانات نشه!
***
آگهی جدی و واقعی
دنبال یکی از این تلفنهای قدیمی سیاه که خیلی بزرگ و سنگین هستن، سالمش میگردم. اگه کسی سالم و تمیزش رو سراغ داره و فروشنده است، بهم بگه چون واقعا خریدارم.
***
فیلم «آفتاب سرخ» «آلن دلون» و «چارلز برانسون» رو دیدین که تلویزیون گذاشت؟ من بچه که بودم این رو هم با ویدئوهای نوار کوچیک دیده بودم. بهترین صحنه اش که خیلی خوب و واضح یادم مونده، یه جایی بود که آلن دلون و دختره با هم تنها بودن و دختره یهو لباسش رو درآورد و لخت شد تا خودش رو بشوره! یادمه وقتی با خانواده داشتیم اونجا رو میدیدم، یهو بابام جا خورد و نفهمید چه جوری کانال تلویزیون رو عوض کنه!
***
دلم هنوز گرفته…
***
دوست عزیز،
هر انسانی یه تاریخ انقضا داره. یکی هست که یه روز دیگه تاریخش به سر میاد و گندش درمیاد، یکی دو هفته دیگه، یکی سه ماه دیگه، یکی چهار سال دیگه و… همه مون بالاخره یه روزی گندمون درمیاد. هم من، هم تو.
***
اینا بالاخره «روور» رو خریدن؟ بیچاره «روور» که گیر چه کسانی میافته. اگه ورشکسته بشه و با خاک یکسان بشه، بهتره که با پراید یا آردی فامیل بشه!
***
از توقف تولید «پیکان» ناراحت شدم چون هر ایرانی بالاخره یه جورایی با پیکان اخت شده و یه خاطره هایی ازش داره. ولی همه چیز یه طرف، حیف اون علامت قشنگش که بیانگر ایران باستان بود…
***
– الو؟
+ جانم؟
– سلام *** (اون کسی که پشت خط بود در این لحظه اسم منو گفت!)
+ سلام *** (من هم در این لحظه اسم اون شخص رو بردم!)
– فردا صبح می تونی بیای دفتر مجله؟
+ آره، برای چی؟
– ساعت ۹ بیا کار مهمی باهات دارم.
تق (صدای قطع شدن ارتباط!)
فردا صبح رفتم دفتر مجله.
– آقا، می خوایم یه صفحه ورزشی از این هفته در بیاریم. هستی؟
+ آره، ولی من که سرم از ورزش در نمیاد…
– عیب نداره، یه جوری ردیفش کن دیگه!
+ خوب من بیشترین ورزشی که تا حالا کرده، تخته نرد با مانع (مانع=بابام که نمیذاشته بازی کنم!) بوده!
– عیب نداره، ردیفش کن.
+ حالا برای کی می خواین؟
– فردا!
+ …؟!
– فردا مطالبت رو بیار.
+ …؟!
و اینگونه صفحه ورزشی مجله ما به دنیا آمد!
***
من حالا تازه فهمیدم چرا هی تو این مملکت زلزله میاد. چون استخونهای شاعرامون مثل «سعدی»، «حافظ»، «مولانا» و مخصوصا «فردوسی» دائما داره می لرزه! این هم یه دلیلش:
«آلاله من / گل لاله من / مگه تو نمی شنوی / آه و ناله من / پس چرا نمی شوی / گل لاله من؟!»
***
از این غرفه نمایشگاه گل مشهد خیلی خوشم اومد. انواع و اقسام «رز» رو داشت.

خوش باشین، التماس دعا و بای!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: